خرید بک لینک
وقتی سه سال پیش رفته بودیم مکه، توی کاروانمون یک پیرزنی بود که همراه پسرش آمده بود. هربار که با هم بیرون می رفتیم، دنبال موقعیتی می گشتم که دستش را بگیرم و کمکش کنم. یک بار که دستش را گرفتم تا سوار اتوبوس شود، گفت: " الهی که خدا همیشه دستت رو بگیره! " از این دعای خوبش کلی انرژی گرفتم. سه سال از آن ر

برچسب: نویسنده: نوید اسدی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 23:54

آمار قربان صدقه رفتن ها، دوست داشتن ها و بیرون رفتن های یکهویی مان روز به روز کاهش پیدا می کند. می دانید چرا؟ چون همه ی ما منتظر هستیم که اطرافیانمان قربان صدقه ی ما بروند، پیام دلتنگی برایمان بفرستند، برایمان هدیه های بی مناسبت بخرند و بگویند: " خیلی زیاد دوستت دارم! ". اما.. اما خودمان هیچ تلاشی نمی کنیم و بی توجهیم به کسانی که منتظر فقط یک لبخند ما هستند!

برچسب: نویسنده: نوید اسدی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 23:54

غم بزرگی است که برادرزاده تان سینه خیز که نه، به صورت حرکت جهشی به سمت گوشی، کنترل تلویزیون و کنترل کولر شیرجه برود اما شما خودتان را بکشید، جلویش ادا اطوار دربیاورید، به لطیف ترین و دلرباترین اسم ها صدایش کنید اما هیچ واکنشی به شما نشان ندهد. هیچ واکنشی! به گمانم جدی جدی عمه شده ام!

برچسب: نویسنده: نوید اسدی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 23:54

به مامان می گم: " باید تغییر کنم! باید سعی کنم مثل همه ی مردم بشم! " این تغییر، این عین مردم نبودن، یک خصوصیت مثبت نیست که بخواهم خودم را تعریف کنم و بگویم: " من تافته ی جدا بافته هستم! " نمی دانم شاید هم متفاوت بودن و متفاوت فکر کردن خوب باشد. خوب یا بدش برایم مهم نیست. مهم این است که خیلی اذیت می

برچسب: نویسنده: نوید اسدی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 23:54

*امروز داشتم داستانی از زندگی امام حسن (ع) را می خواندم که یکی از یارانشان با اعتراض از ایشان پرسیده: " چرا با معاویه صلح کردید؟ " امام حسن (ع) فرمودند: " اگر من از طرف خداوند امام هستم دیگر معنا ندارد که نظر مرا کوچک شماری، هر چند مصلحت آن بر تو پوشیده باشد. " بعد به داستان حضرت موسی و حضرت خضر اشا

برچسب: نویسنده: نوید اسدی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 23:54

صفحه بندی